X
تبلیغات
شیطنت های منTEST

شیطنت های من

بازی هایم - ماجراهایم - قصه هایم و مدرسه ام

رفتم توی سالن به ما گفتند بنشینید تا همه بچه ها بیایند انوقت شما را می فرستیم توی اتاق .

من هم گفتم خانم سالم امده اند ؟ ان خانم گفت: خانم سالم را از کجا میشناسی؟.... خوب دیگر میشناختمش ، به خودم گفتم . انها هم من را با همان لباس ورزشی بردند پیش او  چقدر پیر بود !

 کمی با هم صحبت کردیم بعدا که اجرای موسیقیایی کار ما را دید در گوشم گفت یک دعوت از طرف من به تهران دارید . به نظرم از کار ما خوشش امده بود . البته فکر کنم ....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 8:50  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

باید بگویم اسم بازی ما "گله چرونم " است  . من خودم  در موسیقی ان شرکت داشتم و فلوت ان را زدم  .

الان هم با اسب چوبی خراسان خیلی در جشنواره معروف داریم میشیم .

خوش به حال خودمان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 10:17  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

امروز چهارشنبه است  ما الان در زنجانیم ما یک بازی اورده ایم تا در جشنواره نشان دهیم . دیروز روز بازی ما بود  اجرا ی ما خوب بود اما دستمال بازی از دست من افتاد و من ان را بر نداشتم . بعد فهمیدم که به خاطر این جا گذاشتن ، داورها از ما امتیاز کم میکنند من کلی گریه کردم اما چه سود که داورها برای اشکهای من اهمیتی ندادند .


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 10:15  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

اگر مخترع بودم :

 اگر من مخترع بودم یک کاغذی اختراع می کردم که سخنگو باشد ! یعنی وقتی ما یک کلمه ؛ مثلا صابون را "سابون" می نوشتیم ؛ به ما غلطمان را بگوید . ولی اگر این جوری بود وقتی که دانش آموزان دیکته می نوشتند همه شان نمره ی بیست می گرفتند و بازار معلمان در دیکته فساد می شد ...

شاید هم یک سوخت گیاهی اختراع می کردم که برای آلودگی هوا مضر نباشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 10:3  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

من خیلی صحبت می کنم یعنی کلا پرحرف و  پر جنب وجوش هستم .

 دوست ندارم به من بگویند : این کار را بکن این کار را نکن ...

 وقتی حوصله ام سر می رود انگار پرده ای روی مخم کشیده اند و اصلا نمی توانم هیچ کاری بکنم در این مواقع من باید شیطونی کنم تا اتفاقی بیافتد .

 وای وای از دست این بزرگترها ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 10:1  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

شب ها تا من نخوابم ؛ نمیخوابی، وقتی من مریضم انگار تو هم مریضی، وقتی من خوشحالم، از شادی در پوست خود نمی گنجی . آرزو می کنم همیشه سلامت  و تندرست باشی ؛

با تمام وجود این را می گویم .

مادرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:59  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

او شاعر بزرگ کودک و نوجوان بود . او در خوزستان ، در کنار خلیج فارس به دنیا آمد و همان جا به خاک سپرده شد .

او کتاب های شعر بسیاری نوشت ازجمله " به قول پرستو "و" ظهر روز دهم " .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:57  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

من فکر میکردم ، یک بابای خوب دارم .

اما بعد فهمیدم نه !! ندارم .

تو با حرف هایی که الان به من زدی دل من را شکستی

من بی خودی از تو توی "مسابقه بهترین بابا " تعریف کردم

من اشتباه کردم که از تو  انجا تعریف کردم

من کار بدی کردم

 ببخشید

 ببخشید که از شما تعریف کردم.

مامان جون شما هم برای من زحمت فراوان کشیدید من هر دوی شما را دوست دارم  ولی دلم میخواهد شما هم من را دوست داشته باشید . خداحافظ

 با تشکر از پدر ومادر گرامی لطفا جوابش را بنویسید ، نه اینکه به من بگویید.

امضا مادر                                   امضا پدر                                     دختر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:23  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

به نظر شما کدوم شاعر از همه بهتر است ...؟؟ محمودکیانوش ، مصطفی رحمان دوست ، ناصر کشاورز یا ... شاعری که شما دوسش دارین چه جوری شعر میگه ؟ با چه ایده ای یا وقتی می خواد شعر بگه چه کاری انجام میده؟ شاعر محبوب من قیصر امین پور است . به نظر من اون از همه ی شاعِرا با استعداد تر بود ... وقتی که شعر می گفت ... انگار توی مغزش یه خونه بودکه وقتی درش رو باز میکرد،کلمات جورواجور ،هم آهنگ وهم قافیه خود به خود بیرون میریختند ودیگر لازم نبودکه به مشکلات روزانه فکر کند و از توی آن ها یا از توی مغز انسان ها ی دیگر کلماتی که گاه اصلا به درد یک شعر زیبا ویا کودکانه نمی خورد استفاده کند. من هم دوست دارم مثل او باشم ؛اما به جای یک شاعر موفق یک نویسنده ی به معنای واقعی موفق و دوست داشتنی شوم .   من یک تکه از شعر ی که خودم دوستش دارم ازش براتون مینویسم. خدا   پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرو. . . . . . . . . ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:8  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  | 

سلام بچه ها حالتون چطوره ...؟؟راستی اولین مطلب وبلاگ منو خوندین .... ؟؟ میدونین چرااین سوال روازتون می پرسم؟خوب روز دوشنبه تولد دو سالگی وبلاگ منه میدونین که روز دوشنبه وفات امام رضا - علیه سلام -  است و من نمی تونم براش جشن بگیرم به خاطر همین میخوام که یکشنبه براش جشن بگیرم... با یک مطلب" تولدش مبارک" برام نظر درمورد وبم بذارینپ.... مِرسی ...اُه ببخشید حواسم نبود که مِرسی کلمه ی فارسی نیست ..... منظورم اینه که دستتون درد نکنه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:6  توسط مبینا خواجه نژاد - چهارم دبستان  |